84/04/23
غرور
باد در سر پرورانیدم همی تا که دریا را به زانو آورم
لیک بختم بر زمین کوبید تا دیگران را در شمار خود برم
قطره ای بودم جدا از دیگران ماجراها داشتم در مغز خود
دیگران را هیچ می پنداشتم هیچکس را من ندیدم به ز خود
جمله قطراتی بدیم و لیک من هر زمان بودم ز دیگرها رها
قطره ها را من ندیدم هیچ وقت کور بودم کور چون شبکورها
هرگز از قطره نبودم بیشتر لیک خود را بحر می پنداشتم
آسمان برقی چنان بر فرق کوفت که حریفان را رفیق انگاشتم
آذرخش آسمان سر را شکافت تا حباب اندرونش شد رها
بعد از آن دیگر چو دیگر قطره ها گشته ام من راهی دریاچه ها
از ذرخش آسمان آموختم نیستم من اندکی بیش از حباب
آری اینک راه خود را یافتم راه خوبان ، راه نیکان، ره ، صواب
