84/04/23
!مهربان من
بیا و باز میهمان خلوت تنهاییم باش
بنگر حیاط چشمانم را
که از باران یادت خیس است
و روح تشنه ام را
که در جستجوی جرعه مهری هرچند کوچک
کویر خاطرات را هر شب و هر شب در می نوردد.
!صبورساکت من
از چه لب فرو بسته ای؟
نمی بینی دست های تنهایی
چگونه ظالمانه کبوتر قلبم را
در بنجه خویش می فشرند؟
بس این سکوت از برای چیست؟
که شکوفه های شعرم در غنچه بزمرده اند.
بیا و زمین خشک احساس را دوباره ابیاری کن
بیا و باز در باغچه دلم
باغبان دانه های مهر باش.
!هم صدای دیروزم
مگذار بیش از این خورشید احساست را
ابر های تیره سکوت ببوشانند.
مگذار که یادت و عشقت
تنها خاطره ای باشد سرد
در بس روز های تنهایی
بیا و شب تاریک غربت را
خورشیدی فروزان باش
بیا که اسمان دوستی
در انتظار توست
بیا
